
هر انسان دنیاییست با قهر کردن دنیایمان را کوچک نکنیم...
7000 تومان بود امروز 12000 تومان شده بود( 71% رشد قیمت) مرغ کیلویی 5850 تومان شده بود
یک عدد مرغ پر از آب 10000 تومان پول دادم سیب زمینی و پیاز و کاهوخیار و گوجه 18000 تومان
پرداختم. فکر کنم یک مرغ برای یک وعده خانواده 4 یا 5 نفره باشد.
با این حساب تمام حقوق ما صرف خوردن خواهد شد پس از کجا هزینه آب وبرق وتلفن را باید بپردازیم
هزینه های بیماری افراد خانواده یا خرابی وسایل برقی خانه را باید چه کنیم اگر اهل مطالعه باشیم
پول کتاب را چگونه تامین کنیم من پیشنهاد می کنم مثل گذشته کتاب را اجاره بدهند
هزینه مسافرت و تفریح هم که اصلا حرفش را نزنید!
آقا من اگر بخواهم زندگی نکنم باید با چه کسی حرف بزنم من از عهده اداره زندگی بر نمی آیم
کجا از مسئولیت پدر و یا مادری استعفا می دهند؟ باید جایی باشد.
یکی از دوستان برایم کامنت گذاشته وقتی بهانه های زندگی تمام شد وقت رفتن است.
پلیدی سرمایه داران وطنی کم از هم پالکیهای خارجی نیست چون اینجا باید مردم را بدوشند
و در خارج به دلار خانواده هایشان خوش بگذارنندو پز تاریخ پر شکوه ایران را بدهند.
اصلا باید قانون کار اصلاح شود به دو تابعیتی ها اجازه کار ندهند سرمایه هایشان پیشکش!
سرمایه را می دانیم با تقلب و سفارش از بانکها می گیرند کسی سرمایه ای از بیرون نمی آورد
اینهمه پزشک و دندانپزشک که به دلار ویزیت می گیرند و غالبا دو ملیتی هستند
هر بار با آنها بحث می کنی می گویند ما تاجریم و تجارت می کنیم.
اینجا سرمایه داری مقدس است اینجا دیکته بانک جهانی را می نویسند
اینجا بهداشت و درمان تجارت است
اینجا مهم نیست 7میلیون کودک باز مانده از تحصیل دارد.
اینجا کودکان اگر پیر هم شوند توان کار و ازدواج ندارند خانواده همان بود که هست
اینجا زنان فرهیخته را به بهانه های مختلف دور کاری ؛ افزایش مرخصی بعد از زایمان از
محیط کار بیرون می کنند.
اینجا با پرداخت رقم ناچیز یارانه زندگی را تحقیر می کنند.
اگر کسی هم این مسائل را بنویسد یا حرفش را بزند حسابش با ... است
نمی دانم از وقتی بازنشسته شدم چرا همه فکر می کنند من بیکارم و برای سرگرمی من کار تولید می کنند . بعد از بازنشستگی دو سال به شرکت مشاور رفتم همه کارهایی که می خواستند انجام دهند و نتوانسته بودند برایشان نوشتم مثل شرح خدمات برای پیچیده ترین پروژه ها و مدیریت پروژه ها با نرم افزارهای علمی، کتابخانه مرده مشاور را با تزریق آخرین اطلاعات پایه پرو ژه ها بروز کردم. در خصوص سیستم کنترل پرو ژه های دیگر همفکری کردم و نتیجه همه چیز را یاد گرفتند اول اتاق مرا گرفتند بعد اسمم از سیستم نگهبانی خط خورد و معلوم بود به من فعلا نیازی ندارند.به ناچار در خانه ماندم در این مرحله بود که سیل در خواست های کاری از طرف بستگان سرازیر شد.
فعالیت بهمن ماه من به این صورت بوده است:
اول خواهر زاده م غزال با فرزند چهارده ماهه به خانه ما آمد و این زن جوان تحصیلکرده عاشق مصرف گرایی است من دو روز ناچار بودم در خیابانها و پاساژها کالسکه بجه را هدایت کنم و گاه بغل کنم و برای رفع گرسنگی اش از بهترین رستوران سوپ تهیه کنم روز سوم گفت همسرم جراحی دارد من تنها و غمگین هستم دوباره بچه را به منزل خود آوردم و نگهداری و پذیرایی ازبچه و خواهر زاده و همسرش را با دقت انجام دادم.
هفته دوم یکی دیگر از خواهرانم از من خواست دو روز در منزل باشم وبسته پستی را بگیرم و بعد دنبال تایید وزارت بهداشت ؛ دارالترجمه ، وزارت دادگستری ، وزارت امور خارجه باشم و نتیجه را دوباره پست کنم واقعا در این یک هفته صفا کردم امروز برو فردا بیا را با کمال دقت روی من پیاده کردند.
هفته سوم یکی دیگر از برادر زاده ها زنگ زد که من امتحان جی آر ایی دارم باید به تهران بیایم طبیعی است که دختر جوان نباید در ترمینال معطل بماند از ساعت 5 صبح آنجا بودم به محض پیاده شدن او را پیدا کردم و در طول دو روز یک روز استراحت و گردش داشتند که من همه پاسا ژهایی که با غزال رفته بودم با افروز جان تکرار کردم روز دوم امتحان داشت که از 8 صبح تا ساعت یک بعد از ضهر در برابر جلسه امتحان ماندم که مبدا دخترمان بترسد یا گم شود. بالاخره بابا یش خیلی سپرده بود.
هفته چهارم یکی دیگر از برادر زاده ها زنگ زد و یک لب تاپ می خواست که تو مایه اپل باشد چند هسته ای سبک و زیبا اما ارزان! من تمام بازار رضا و پایتخت را در پی این کیمیا در نوردیدم اما نیافتم نمی شود که یک جوان آنهم از بستگان را نامید کرد روزنامه می گیرم آکهی لب تاپ های دست دوم را می خوانم وزنگ می زنم و این روال ادامه دارد تا حصول نتیجه قطعی!
کاش برای این خدمات حق الزحمه دریافت می کردم اما افسوس اگر کلامی بگویی مثل کفر می ماند و همه باهم همدست شده ومرا تحریم دیداری و شنیداری خواهند کرد بهتر است خودم را برای پذیرایی مسافران ایام عید آماده کنم مثل آنوقت ها که شاغل بودم پولی ندارم که ایام عید را در هتلی خارج از تهران یا ایران بگذرانم این سرنوشت این روزهای منست . شکوه همسر داری و فرزند داری همچنان جای خود دارد.
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن هیچ انسانی
انسان دیگر را خوار نمیشمارد
زمین از عشق و دوستی سرشار
است
و صلح و آرامش، گذرگاههایش
را میآراید.
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در
آن
همهگان راه گرامی ِ آزادی را
میشناسند
حسد جان را نمیگزد
و طمع روزگار را بر ما سیاه
نمیکند.
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در
آن
سیاه یا سفید
ــ از هر نژادی که هستی ــ
از نعمتهای گسترهی زمین
سهم میبرد.
هر انسانی آزاد است
شوربختی از شرم سر به زیر میافکند
و شادی همچون مرواریدی گران
قیمت
نیازهای تمامی ِ بشریت را
برمیآورد.
چنین است دنیای رویای من!
پیرتر از آنم که سلاح بردارم و چون دیگران بجنگم
لطف کردهاند و نقش مورخ جزء را به من دادهاند
ثبت و ضبط میکنم - نمیدانم برای که- تاریخ محاصره را.
فرض این است که دقیق باشم اما نمیدانم که هجوم
کی آغاز شد
دویست سال پیش در دسامبر، در سپتامبر، شاید دیروز صبح
اینجا فقدان درک زمان دردی مشترک است.
برایمان فقط مکان باقیمانده است، تعلق به مکان
هنوز بر ویرانههای معابد، اشباح، باغها و خانهها حکم میرانیم
اگر ویرانهها را از دست بدهیم، چیزی نداریم.
مینویسم چنان که میتوانم
در آهنگ هفتههای بیپایان
دوشنبه: انبارهای تهی، یک موش واحد رایج پول میشود
سهشنبه: شهردار را مهاجمی ناشناس میکشد
چهارشنبه: مذاکرات آتش بس. دشمن سفیران ما را به زندان میافکند.
نمیدانیم آنها را کجا نگه داشتهاند. کجا شکنجه میشوند؟
پنجشنبه: پس از مذاکرات طوفانی اکثریت تقاضاها رد میشود
حرکت بازرگانان ادویه برای تسلیم بیقید و شرط
جمعه: آغاز طاعون
شنبه: مدافع نامرئی ما ان.ان خود کشی کرد.
یکشنبه: آبی نمانده است. حملهای را پدافند میزنیم.
در دروازهی شرقی که گذر اتحاد نامیده میشد.
اینها همه کسالتبارند.
از هر تفسیری پرهیز میکنم. سرپوشی بر دریچههای احساسام میگذارم.
حقایق را مینویسم. تنها وقایعی که انگار در بازارهای جهانی خریدار دارند
شاید با غروری روشن
میخواهم به جهان خبر دهم
که به خاطر جنگ ما انواع تازهای از کودکان تولید کردهایم
بچههای ما قصههای پریان را دوست ندارند، آنها بازی کشتار میکنند، در بیداری،
در خواب.
رویایشان سوپ، نان و استخوان است
درست مثل سگها و گربهها.
غروبها دوست دارم کنار پاسگاه مرزی شهر پرسه زنان بگردم
در امتداد سرحد آزادی مشکوکمان.
در نور پاسگاه به خیل سربازان نگاه میکنم.
به صدای مزاحم طبل، به فریادهای اجنبیها گوش میدهم
باور نکردنیست که شهر هنوز از خود دفاع میکند.
زمانی دراز از محاصره میگذرد. دشمن باید تغییر جهت میداد
آنها را هیچ چیز متحد نمی کند، جز آرزوی نابودی ما
باستان تاتارهای سوئد و گروه امپراطور
و هنگ تغییر چهره را.
چه کسی میتواند آنها را بشمارد
رنگ پرچمهایشان چون جنگلی در افق عوض میشود
از زرد شیرین پرندهای در بهار، تا سرخ، تا سیاهی زمستان.
و هر غروب، رها از بند حقایق
فکر میکنم
به مسايل باستانی و دور، مثلاً به دوستانمان زیر دریا
میدانم آنها صمیمانه با ما همدلی می کنند
برایمان آرد و گوشت میآورند کیسههای پر آسودگی و پیشنهاد کالا.
هنوز نمیدانند که پدرانشان به ما خیانت کردند:
متفقین رسمی ما در زمان دومین مکاشفات یوحتا.
پسرانشان گناهی ندارند، آنها شایستهی سپاسند، قدرشان را میدانیم.
آنها تجربه محاصرهای به درازای ابدیت را ندارند
مصیبتزدهگان همیشه تنهایند
مدافعین دالایی لاما، کردها و کوه نشینان افغان
حالا که این کلمات را مینویسم
مدافعین صلح
در برابر حزب غیر منعطف سر سخت امتیاز گرفتهاند
درنگ طبیعی خلقیات،
و تقدیر هنوز بر ترازو معلق است.
هرچه گورستانها بزرگتر میشوند
شمارهی مدافعین کمتر میشود
اگر دفاع ادامه یابد گورستان تا به نهایت ادامه خواهد یافت
و اگر شهر سقوط کند و تنها یک انسان نجات یابد
او شهر را با خود خواهد برد، بر جادهی تبعید
خود، شهر خواهد بود.
و ما به چهرهی گرسنگی نگاه میکنیم
به چهرهی آتش
به چهرهی مرگ
موحشتر از همه
به چهرهی خیانت
و تنها رویاهایمان تحقیر نشدهاند
زبیگنیف هربرت، شاعر لهستانی